یگانه، دخترک ۵ ساله ای است که روزانه ۸ ساعت همپای پدر مریض اش به کار ساختمانی مشغول است و رفت و برگشت روزانه شان از مامازن تا تهران و بلعکس ۶ ساعتی طول می کشد.
این کارگر خردسال که تمام روزش را در کنار پدر مریض و خسته اش می گذرد و کار هم می کند، در جواب خبرنگاری که از او می پرسد چرا اینجا کار می کنی؟ می گوید: «من هر روز با او میآیم که در خانه تنها نباشم. پدرم مریض است. پایش درد میکند شبها خوابش نمیبرد. هر وقت کیسههای سیمان را بلند میکند اذیت میشود. من زور ندارم، اما کمکش میکنم که کمتر اذیت شود.»
یگانه، در جواب این سوأل که خانهتان کجاست؟ می گوید: «خیلی دور است. ما در خانهمان یخچال و تلویزیون و تلفن نداریم.
یگانه لازم نیست در پاسخ به سوالاتی که از وی می شود فکر کند. هر چه که در دل دارد نوک زبانش هم هست.سوال های نکرده را هم جواب می دهد. مادرم مرده است!»
جواب هر سوال دیگرش هم خیل ساده اند: ندارم!
چرا پیش مادربزرگ یا خالهات نمیروی؟ ندارم! خاله ندارم! مادر بزرگ هم ندارم! مادر بزرگم تازه مرده!
پدر یگانه در پاسخ به سوألات همان خبرنگاری که از او پرسیده چرا دخترش را به سر کار می آورد، می گوید:«چون کسی را ندارم مجبورم دخترم را روزانه به سر ساختمان بیاورم. زمان رفت و آمدمان از مامازن تا تهران ۶ ساعت است، دخترم به شدت خسته و اذیت می شود.»
پدر یگانه می گوید: «در مامازن یک اطاق اجاره کرده ام که ماهانه ۱۰۰ هزار تومان اجاره می دهم.» وی اضافه می کند: «به دلیل اینکه یگانه را روزها سر ساختمان می آورم، او نیز پا به پای من کار می کند.»
او می گوید: «یگانه چند روز پیش به خاطر گرد و خاک ناشی از گچ و سیمان مریض شد و یک شب تمام تب کرده است.»
آری، همین چند سوأل ساده خبرنگار و چند پاسخ کوتاه یگانه و پدرش، تصویر گویایی از زندگی یگانه ها و خانواده های شان و از توده وسیعی از کارگرانی که شرایط تقریباً مشابهی دارند، نشان می دهد.
یگانه، یگانه دخترک خرد سالی نیست که وردست پدر یا مادرش پا بپای آنان زیر تیغ آفتاب با دست های کوچکش کار می کند و در عرق می سوزد و خسته بخواب می رود و کوفته بیدار می شود! کوره پزخانه های اطراف شهرهای کوچک و بزرگ ایران پر از یگانه است. اما انگار شرایط زندگی این دخترک یگانه است. آخر یگانه، مادر هم ندارد. خاله هم ندارد. مادر بزرگ هم ندارد. و حتی دوست همسال هم ندارد.
از زبان خود دخترک شنیدیم که مادرش را از دست داده است. فرقی نمی کند که بر سر مادر یگانه چه آمده است.به هر شکلی که تلف شده باشد قربانی همین نطامی است که کودک خردسالش هم هست. که پدر یگانه هم هست. مهم این است که دیگر مادری وجود ندارد یگانه را ناز کند. موهایش را شانه زند. درآغوشش کشد و وقت خواب برایش قصه بگوید. پدر هم هر قدر که مایه بگذارد و دلسوزانه از او سرپرستی کند، که می کند؛ بعد از آن همه خستگی و کوفتگی تنها می تواند سهم خودش را ادا کند.
از مصاحبه ای که پدر یگانه با خبرنگاران داشته، معلوم است که سهم و وظیفه پدری اش را خوب ادا می کند. اما برای یگانه، پدر پدر است. او بی تاب مادرش است. او به مادر بیش از پدر نیاز دارد. خلاء بی مادری یگانه پرشدنی نیست.
یگانه، تنها آزار بی مادری نمی کشد. دوست هم ندارد. همبازی هم ندارد. اسباب بازی هم ندارد. آخر او کارگر است. کارگری همچون پدرش. با ساعت کاری برابر با ساعت پدر. البته کار یگانه مجانی است.
یگانه، همه آن درد و رنج و مشقتی را که پدرش می کشد او هم می کشد. همه آن ناامنی هایی هم که پدرش را تهدید می کند، او را هم تهدید می کند. او هم با آجر و آهن و گچ و سیمان و رنگ و روغن سر و کار دارد. هر آن ممکن است قربانی ناامنی های محیط کار شود.
یگانه، هیچ امکان و مجالی برای بازی و بازیگوشی ندارد. چقدر می تواند با آجر و کیسه سیمان خالی و تکه پاره آهن و چوب خودش را سرگرم کند؟ پدر یگانه می گوید: چند روز پیش گرد و خاک گچ و سیمان یگانه را مریض کرد و شب ها در تب می سوخت.
یگانه، یگانه است اما تنها نیست. او یکی از آن ۴ میلیون کودکی است که بدلیل فقر و نا امنی زندگی خانواده، از درس و مدرسه و تعلیم و تربیت محروم اند. یکی از آن دو و نیم میلیون کودکی است که به آنان «کودکان کار» گفته می شود. یکی از آن میلیون ها کارگر خاموش و ارزانی است که از قبل کار و رنج شان سرمایه فربه و سرمایه داران فربه تر می شوند. یکی از آن میلیون ها کودکی است که از سوء تغذیه رنج می برند و از بهداشت و درمان و مسکن محرومند. یکی از آن یک میلیون انسانی است که در حاشیه شهر تهران زیر سرپناهی پلاستیکی یا گلی شب را به روز می آورند. یکی از آن میلیون ها انسان های فقیر و محرومی است که مرتبه ها زیر خط فقرند.
یگانه، کارگر بی مزد است، کارگر بی تأمین است، کارگری است که همچون آن صدها کارگری که هر سال زیر آوار می مانند، دچار برق گرفتگی می شوند و از ارتفاع سقوط می کنند، اگر بلایی سرش بیاید نه تنها هیچ صاحبکار و کارفرما و سرمایه دار و ارگان دولتی مسئولیتش را بعهده نمی گیرد، که پدر همکارش را موأخذه خواهند کرد!
یگانه، کوچکتر از آن است که بفهمد چرا او بجای اینکه در کنار همسالانش در کودکستان و مدرسه بنشیند، باید پا بپای پدرش به کار ساختمانی مشغول باشد. اما پدر یگانه علت این رابطه ظالمانه را خوب می داند. او می داند که اگر امثال او به این روز نمی افتادند، صاحب همان ساختمانی که او و یگانه در آن کار می کنند، نمی توانست به تنهایی صاحب چندین واحد آپارتمانی چند طبقه باشد، می داند که او به این خاطر در مامازن ساکن است و روزانه فقط ۶ ساعت در راه است، که ویلانشین های شمال شهر بتوانند هوای تر و تازه دامنه کوه را استنشاق کنند.
اگر پدر یگانه کله سحر دخترک را با تنی خسته و خواب آلود جلو نیاندازد و راهی کار نشوند، آن سرمایه دار پول پاروکن شمال شهری پولی برای پارو کردن نخواهد داشت.
این میلیون ها یگانه ای که در گوشه و کنار کشور پراکنده اند در شرایطی چنین زندگی تلخ و ناگواری را تجربه می کنند و هنوز به کمترین آرزوهای کودکانه شان دست نیافته اند، که کرور کرور از ثروت و سامان این مملکت توسط دزدان و چپاولگران و آخوندهای انگل به غارت می رود و برای تداوم شرایط غارتگری شان از دسترنح یگانه و پدرش و میلیون ها هم سرنوشت دیگرشان، مزدور و جنایتکار پرورش می دهند، مراکز اشاعه ارتجاع و خرافه برپا می دارند، زندان ها را گسرش می دهند و همایش های رنگارنگ شیوه های تعدی و تجاوز به حقوق مردم راه می اندازند.
حتماً بارها به ذهن پدر یگانه خطور کرده است که اگر ثروت این جامعه اینگونه غارت نمی شد، اگر به کارگران به قدر ارزش کارشان دستمزد پرداخت می شد، اگر دولت خود را در قبال بهداشت و سلامتی و آموزش و تغذیه و سرپناه کودکان مسئول می دانست و اگر تنها بخشی از ثروت های غارت شده جامعه صرف تأمین نیاز انسان های تنگدست می شد، و بخشی از پول تشریفاتی که برای برگزاری سالروزها، مراسم های رسمی و غیر رسمی، همایش ها و نشست های تدارک سرکوب مردم، خرج مردم می شد، سرنوشت بسیاری از یگانه های محروم از تحصیل، گرسنه و رنجور، بی سرپناه و بی آینده، بگونه ای دیگر رقم می خورد.
تصویر زندگی همین امروز یگانه کیفرخواست کوبنده ای علیه کلیت این رژیم و این نظام و تک تک کارگزاران حکومتی است که بزودی باید در اولین دادگاه انقلابی و مردمی بعد از سقوط این رژیم بررسی شود.